«زمین خوردن» برای بعضی از آدمها پایان راه نیست. بلکه ابتدای راه است. راهی که آن را با دستان خودشان هموار میکنند و از لحظهلحظه قدم برداشتن در آن لذت میبرند تا برای خودشان دنیایی بسازند که باقی آدمها حسرت لحظهای از آن را داشته باشند.
مجید مددی،باغبان خوشذوقی است که بااینکه از ناحیه ستون فقرات دچار آسیب شده توانسته بهشت زیبایی را برای دنیای خود بسازد.
متولد مرداد ۱۳۵۰ در اراک است. در دانشگاه مهندسی شیمی با گرایش پتروشیمی خوانده است.وقتی در ۲۸ سالگی زمین میخورد و قدرت پاهایش را از دست میدهد.آقای مددی از ماجرای معلولیتش میگوید:
سال ۷۸ خشکسالی شده بود. شهریورماه وقتی برای برداشت گردو بالای درخت رفتم ، شاخهای که روی آن رفته بودم شکست. اما به خاطر آمادگی جسمانی خوبی که داشتم، خودم را به شاخه دیگری پرتاب کردم ولی آن شاخه هم نتوانست وزن مرا تحمل کند و درنهایت از ۷ متر ارتفاع با پشت کمر به زمین خوردم و معلول شدم.
انس با قرآن روحیه عجیبی به من داد:
« وقتی کسی نعمتی دارد و از او بهیکباره گرفته میشود، برایش سختتر است تا اینکه از همان ابتدا آن نعمت را نداشته باشد. برای من که تمام کوههای اطراف اراک را بالا رفته بودم از دست دادن پاهایم شوک بزرگی بود که دیگر حتی نمیتوانستم یکقدم راه بروم، ولی باگذشت زمان تلاش کردم روحیهام را به دست بیاورم.قرآن روحیه عجیبی به زندگی من داد. از جزء سی و سورههای کوچک شروع به حفظ کردن کردم تا اینکه به سورههای بزرگ و به سوره توبه رسیدم. بعداز آن قرآن را از ابتدا شروع به حفظ کردم و درنهایت توانستم ۲۴ جزء را حفظ کنم. در این زمان با دوستانی در این حوزه آشنا شدم که اتفاقاً برخلاف تصور بقیه مردم آدمهای شاد و سرزندهای هستند. همین موضوع دوباره روحیه مرا برگرداند.»
« پدر من ۳ هزار متر زمین داشت که قبلاً گاوداری بود، اما وقتی گاوها از بین رفتند تصمیم گرفتم درختکاری کنم. تمامکارهایش را خودم با دستهای خودم انجام دادهام. این زمین اصلاً زراعتی نبود، اما الآن فقط ۱۵ - ۱۶ نوع درخت دارد که تعدادشان به ۶۰۰ اصله میرسد. با همین شرایطی که داشتم همه کار را از قلمه زدن تا آبیاری و هرس کردن خودم انجام دادم. حتی نگذاشتهام یک غریبه در این باغ بیل بزند.
آقای مددی ادامه داد:
کارهایی من آنقدر برای دیگران عجیب بود که در ابتدای راه با توجه به شرایط جسمانیام مخالفت شد.«آنتونیو رابینز جملهای دارد که میگوید وقتی میخواهید کاری انجام دهید، اول شمارا مسخره میکنند، بعد مخالفت میکنند و آخر کار که تمام میشود میگویند: چه جالب!»
برای من هم اینطور بوده است. من میخواستم در قسمتی از باغ کلبهای بسازم که همه مسخرهام کردند و مخالفت شد. گفتند به سرت زده است چون این قسمت از باغ به خاطر استحکام خاکش سخت بود و حتی از خاکش برای تنور استفاده میشد. وقتی کلنگ میزدم از داغی زمین نوک کلنگ جرقه میزد. بعد از ۱۰ تا ۱۵ روزبهقدری که کندم که میتوانستم داخل آن بروم. وقتی همه دیدند که چهکار میکنم گفتند که حداقل به اندازی بساز که برای استراحت کردن یک تخت روی آن جا بدهی. اما من گفتم که نمیخواهم قبر بسازم. درنهایت یک کلبه حدود ۶۰ متری زیبا ساختم که برای بقیه باورکردنی نبود و فقط نزدیک به ۱۰۰ خاور خاک از آن بیرون ریختم.»
با گروهی از بچههای آسیب نخاعی اراک میخواستیم به سفر کربلا برویم. گفتند باید همراه داشته باشید، ولی من گفتم تنها میآیم. وقتی به مرز مهران رسیدیم، دیدم که خیلی شلوغ است. به همه ویلچریها گفتم که همگی پشتبهپشت من مثل قطار بایستید من همهتان را از مرز راحت رد میکنم. درنهایت من پیشاهنگ جمعیت شدم و به همین شکل خیلی سریع از مرز رد شدیم. در آنجا هم به کسی احتیاج نداشتم. نزدیک هتل یک پله بود که برایم سخت بود. دیدم آنجا ساختمانی را سنگکاری میکنند. با عربی دست پاشکستهام گفتم که دو سه روزبه من دوتا از سنگهایتان را قرض بدهید. با همان سنگها جلوی هتل و روی پله سطح شیبداری را درست کردم و توانستم رفتوآمد کنم روز آخر هم سنگها را پس دادم.»
به یک نفر پسگردنی زدم و گفتم باید ویلچر را خودت بیاوری...
«ما زنده به آنیم که آرام نگیریم. موجیم که آسودگی ما عدم ماست» به گفته آقای مددی زندگی او تفسیر این شعر است و معتقد است همه باید برای کار وزندگی تلاش کنند چه روی ویلچر باشند چه نباشند: از انجمن آسیب نخاعی اراک به من گفتند بیا اینجا به ما کمک کن. این بچهها خیلی تنبل هستند. قرار شد باهم به مشهد برویم. وقتی رسیدیم راهآهن من گفتم آنها را رها کنید و عادی برخورد کنید. مثلاً بگویید تا فلان ساعت باید همه سوار شوند وگرنه میرویم. یکی از بچههای آسیب نخاعی بهقدری از دستهایش کم استفاده کرده بود که ازکارافتاده بود. من یک پسگردنی به او زدم و گفتم خودت باید ویلچرت را بیاوری و حق نداری از کسی کمک بگیری.
حالا اراده آقای مددی برای او و خانوادهاش بهشت کوچکی را بناکرده است که هرازچندگاه تمام خانواده را دورهم جمع میکند.این باغ زیبا تمام لحظههای او را پرکرده است و ساعتهای زیادی را بین آنها میگذارند و با دستپروردههای زیبایش حرف میزند: « گیاهان، گلها و درختان هیچ فرقی با انسانها ندارند. آنها هم عواطف آدم را میفهمند. من هرروز با آنها حرف میزنم. حال غنچههایشان را میپرسم و تکتک آنها را دوست دارم. آنها هم از نیت آدمهایی که دوستشان دارند خبردار میشوند.»
وقتی میپرسم خودتان شبیه کدام گل و یا گیاه هستید جواب میدهد: « من گل همیشهبهارم. همهسال سبز هستم و گل میدهم.»
منبع: کانون معلولین توانا
اسپایسی...
ما را در سایت اسپایسی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
بازدید: 8
تاريخ: يکشنبه
24 مرداد
1395 ساعت: 21:46